خدایی در همین حوالی . کمی سرت را بالا بیاور
میبینی اش .. اگر ندیده ای ، اگر ندیده ام
ن اینکه او نباشد .. هست . شاید من آنقدر سرم شلوغ شده ک چشمانم مجال دیدنش را ندارد
ب نام خدایی ک در این نزدیکیست . همین نزدیکی ها . چند قدم آنور تر ..
پیش همان شب بوی های قرمز . گوشه ی همان دیوار ک با اسپری رویش نوشته اند : به شکوفه ها ب باران برسان سلام ما را
همین حوالی .. پشت همان پیرمردی ک آرام و متین قدم برمیدارد و سمت صندلی کنار پیاده رو میرود ..
و خدایی ک در این نزدیکیست .. همین نزدیکیها
دستت را ک روی گردنت بگذاری حسش میکنی .. و از این هم نزدیک تر
و از این هم نزدیک تر ..
گپ خودمونی...